الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )
39
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي )
هشام براى آنكه خزينه دار مسلمانانست و اگر سخى و بخشنده نباشد بمال مسلمان فريفته شود و آنها را براى خود بردارد و خائن گردد و روا نباشد كه خدا خائنى را حجت خلق خود سازد . در اين جا باز ضرار رشته سخن را بدست گرفت و گفت كيست امروز كه داراى اين اوصاف باشد ؟ هشام - صاحب قصر امير المؤمنين باشد هرون همه سخنان هشام را مىشنيد و باينجا كه رسيد گفت از انبان نوره بما بخشيد اى جعفر واى بر تو ( جعفر بن يحيى نزد تو او نشسته بود پشت پرده ) مقصود او از چنين امامى كيست ؟ - يا امير المؤمنين مقصودش موسى بن جعفر است هرون - البته غير از اهل حق و امامت مقصود او نيست ، و در اين حال لبهاى خود را گزيد و گفت مانند هشام زنده باشد و براى من سلطنتى بماند نه يك ساعت هم نماند به خدا زبان اين مرد از صد هزار شمشير در دل مردم كارگرتر است ، يحيى دانست كه هشام مورد تعقيب قرار گرفت ، رفت پشت پرده نزد هرون ، هرون فرياد زد يا عباسى واى بر تو اين مرد كيست ؟ يحيى - يا امير المؤمنين . بسست ، كافى است ، كافى است ( مقصود او را دريافت ) سپس نزد هشام برگشت و او را نيشگون گرفت ، هشام دانست كه مورد تعقيب قرار گرفته است از جا برخاست و بحاضرين نمود كه قصد دارد قضاى حاجت كند و نعل خود را پوشيد و مخفيانه به خانه خود رفت و به آنها دستور داد كه متوارى شوند و مستور گردند و خود در حال گريخت و بكوفه رفت و در خانه بشير نبال كه يكى از حاملين حديث و شاگردان امام جعفر صادق بود وارد شد و داستان خود را به او گفت و دچار بيمارى سختى گرديد . بشير به او گفت پزشك براى شما بياورم . - نه ، من خواهم مرد - چون مرگش رسيد ببشير گفت چون از تجهيز من فراغت يافتى نيمه شب جنازه مرا در ميدان كناسه كوفه بگذار و نامه اى به اين مضمون بر آن قرار ده « اين هشام بن حكم است